مازلو و روانشناسی انسان‌گرا

زندگی نامه مزلو

آبراهام هَرولد مَزلو: زاده ۱ آوریل ۱۹۰۸ – درگذشته ۸ ژوئن ۱۹۷۰ روانشناس انسان‌گرای آمریکایی بود. او امروزه برای نظریه سلسله مراتب نیازهای انسانی‌اش (هرم مزلو) شناخته شده است. مزلو همچنین بعنوان پدر روانشناسی انسان‌گرا شناخته می‌شود. او در سال ۱۹۵۴ کتاب «انگیزه و شخصیت» را درباره نظریه سلسله مراتب نیازها منتشر کرد.

پدرش ساموئل، یک یهودی روس بود. آبراهام کوچک، اولین فرزند از هفت فرزند خانواده بود. او خانواده بسیار «خانه به دوشی» داشت. تفاوت مزلو با فروید، احساس وی نسبت به مادرش بود. مادرش بیشتر از خانواده‌اش به یهودیت علاقمند بود. او زنی نامهربان، بدجنس، خشکه مذهب، و خرافاتی بود. تهدیدهای پی در پی از بابت انتقام خداوندی که از سوی مادرش به او اتقا می شد باعث شد تا نوعی حس کنجکاوی که در دانشمندان مشاهده می‌شود در آبراهام بوجود آید. مزلو معتقد شد که افراد مذهبی که روشنفکرانه به مطالعه مذهب نمی‌پردازند، خرافاتی می‌شوند. یک بار  نیز مزلو دو بچه گربه را یواشکی به خانه آورد و آنها را در زیر زمین گذاشت، مادرش در مقابل چشمان وحشت‌زده آبراهام کوچک، تک تک بچه گربه‌ها را گرفت و سر آنها را آنقدر به دیوار آجری زیرزمین کوبید تا مردند. مزلو، به رغم ناراحتی خواهران و برادران خود، در طول زندگی خویش نفرت از مادرش را به انظار عموم آورد. بعد از فوت مادرش، او حتی سر مزارش حاضر نشد. رابطه مزلو با پدرش نیز جالب نبود. مزلو پدرش را دوست داشت اما از او می‌ترسید. اما دوران نوجوانی وی مصادف شد با رکود اقتصادی بزرگ در آمریکا و کسب و کار پدرش با رکود مواجه شد. پدرش در خانه ماند و به این ترتیب، پدر و پسر با هم دوست شدند؛ بنابراین، مزلو نیز مثل آدلر، و برخلاف فروید یا سالیوان، پدرش را بیشتر از مادرش دوست داشت. مانند جولیان راتر، مزلو ساعات زیادی را در کتابخانه‌های بروکلین می‌گذراند. او در مدرسه شاگرد خوبی بود، آنقدر خوب که به او لقب «یهودی زرنگه» داده بودند. یک مشکل دیگر مزلو، ظاهرش بود. او نیز مانند هورنای احساس می‌کرد زشت است. او دراز و لاغر بود و دماغ بزرگ و پت و پهنی داشت و به همین دلیل مورد تمسخر دیگران قرار می‌گرفت. حتی پدر خودش همیشه از بقیه اعضای خانواده می‌پرسید: «تا به حال بچه به این زشتی دیده‌اید؟» مواردی از این قبیل باعث شدند مزلو شدیداً دچار عقده حقارت شود و کودکی خود را با عنوان «دوره‌ای با نهایت بدبختی» توصیف کند. او به دبیرستانی مخصوص پسران باهوش (یا درس‌خوان) رفت و در آنجا در اکثر درسها عملکرد بسیار خوبی داشت. در زمستان ۱۹۲۵ در سیتی کالج نیویورک ثبت نام کرد. در آنجا چند پیشامد خوب و بد برایش روی داد. یکی از منابع ناراحتی وی، هندسه بود. او آنقدر از هندسه متنفر بود که در بیشتر کلاسها غایب شد. به همین دلیل، و با این که در امتحانات قبول شده بود، آن ترم را رد شد در طول این دوره زمانی، مزلو مدت کوتاهی بعنوان پادو کار کرد، اما احساس کرد با وی بی‌احترامی و بدرفتاری می‌شود. بعد از آن که یک ترم دیگر هم مشروط شد. او پس از دو ترم مشروطی، تصمیم گرفت به خواندن حقوق بپردازد. او در دانشگاهی نه چندان معتبر ثبت نام کرد، و به زودی حوصله‌اش سر رفت. مزلو، به رغم مخالفت پدرش، که او را به خواندن حقوق تشویق کرده بود، و طبق روحیه خودش، حقوق را کنار گذاشت. او که از رشته‌ای به رشته دیگر می‌رفت، مدتی را به خواندن سوسیالیسم پرداخت. سر انجام مزلو در کورنل ثبت نام کرد. درست همانطور که در مورد سالیوان دیدیم، دانشگاه کورنل برای مزلو تجربه بدی بود. در این دانشگاه، به رغم عدم وجود سیاستهای تبعیضانه علیه یهودیان، روحیه یهودی‌ستیزی بسیار قوی بود. اما هرگز مثل آدلر و فروم به یک فعال اجتماعی (اکتیویست) تبدیل نشد. اما در همین دانشگاه بود که مزلو برای اولین بار با روانشناسی آشنا شد. کسل‌کنندگی روانشناسی یکی از دلایل عمده برای ترک تحصیل مزلو، آن هم فقط بعد از یک ترم، و بازگشت وی به سیتی کالج بود. با فرارسیدن بهار ۱۹۲۳، یک بار دیگر دانشگاهش را عوض کرد. در تابستان، و قبل از رفتن به ویسکانسین، او به دیدن یکی از استادان سابق در سیتی کالج رفت. او کتاب روانشناسان ۱۹۲۵ را به مزلو معرفی کرد. در این کتاب، یک مقاله از جان بی. واتسون چاپ شده بود. واتسون یکی از رفتارگرایان مطرح در آن زمان بود. مزلو می‌گوید که با خواندن مقاله واتسون ناگهان انقلابی در وی به وجود آمده و احساس کرده است چیزی به نام «علم روانشناسی» امکانپذیر است. او در آخرین روز سال ۱۹۲۸ با دختر عمه‌اش ازدواج کرد. مزلو در ۱۹۳۰ فوق‌لیسانس خود را گرفت، او با چهره‌های مشهوری آشنا شد. یکی از آنها، کلارک هال، نظریه‌پرداز معروف در مورد یادگیری، در دهه ۱۹۳۰ بود. با گذشت زمان و افزایش معروفیت مزلو، خشم ناشی از بدرفتاری در کودکی و ناراحتی ناشی از یهودی ستیزی به تدریج از بین رفت. او کم‌کم محبت و اعتمادی را که تجربه‌هایش در کودکی آنها را از وی دریغ کرده بودن کشف و حس کرد. مزلو به تحصیل و کار در ویسکانسین ادامه داد و بدون عجله روی پایان نامه خود کار کرد (که در ۱۹۳۴ آن را به پایان رساند). آنگاه، از ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۱ در دانشگاه کلمبیا بطور موقت به تدریس پرداخت. سرانجام، او شغلی دائم در دانشگاه برندیس به دست آورد (۱۹۵۱تا ۱۹۶۹). در آنجا او به مدت ده سال رئیس دپارتمان روان‌شناسی بود. در سال ۱۹۶۸ به ریاست انجمن روانشناسی آمریکا رسید. او که از میانسالی از دوره‌هایی متناوب از بیماری رنج می‌برد، در سال ۱۹۷۰ در اثر حمله قلبی درگذشت.

.

اصول اساسی آموزه‌های مزلو

به نظر مزلو، هر یک از ما تعدادی نیاز ذاتی داریم که رفتار ما را فعال و هدایت می‌کند اما رفتارهایی که برای ارضای نیاز به کار می گیریم آموختنی است و به این ترتیب تفاوت های فردی شکل می‌گیرند.

این نیازها در یک نردبان سلسله مراتبی قرار دارند که هر چه از پایین به بالای این نردبان حرکت می‌کنیم، از قدرت نیاز کاسته می‌شود و سن دستیابی به آنها افزایش می‌یابد.

این نردبان پنج طبقه دارد و نیازها از پایین به بالا عبارتند از: نیازهای فیزیولوژیک (مثل خواب، غذا، آب، جنسی و مانند آن).

به نظر مزلو، برای مطالعه شخصیت بهنجار باید به مطالعه افراد نخبه و خودشکوفا مراجعه کرد.

خود شکوفایی بالاترین سطح نیازهاست. برآوردن این نیاز فقط زمانی برای ما ممکن می‌شود که نیازهای سطوح پایینتر را تا حدی برآورده باشیم، مهارتها، توانمندیها و کاستیهای خود را بشناسیم و جامعه نیز بسترسازی فرهنگی مناسب را انجام داده باشد. فقط دانشمندان نیستند که می‌توانند به خودشکوفایی دست یابند، بلکه هر کسی و در هر جایگاهی و در هر جامعه‌ای می‌تواند به تحقق توانمندیها و استعدادهای خویش دست یابد.

افراد خود شکوفا، کسانی هستند که ادراکشان از واقعیت درست باشد، نسبت به خویشتن و جهان واقع‌نگر بوده و خود و حقایق جهان را بپذیرند (نه آن که در خیال زندگی کنند). آنها افرادی ساده و خودانگیخته‌اند. در برخورد با مشکلات احساس رسالت می‌کنند.

به جامعه انسانی علاقمندند و با این حال نیازمند یک حریم خصوصی برای فکر کردن و تجربه‌های عارفانه و اوج‌اند. افراد خودشکوفا بیش از دیگران شکیبا و خلاقند و کمتر با جامعه همرنگ می‌شوند.

افرادی که در یک محیط طرد کننده، کنترل کننده یا ناز پرورنده پرورش می‌یابند و نسبت به توانمندی خویش تردید دارند و نمی‌توانند با جرات، نظم و پشتکار تلاش کنند، در دستیابی به خودشکوفایی مشکل خواهند داشت.

مزلو با یک نگاه خوش‌بینانه به انسان، هم سرشت و هم پرورش، را در شکل‌گیری شخصیت مهم می‌داند و به یگانگی آدمی و اختیار برای انتخاب اعتقاد دارد.

هر کدام از ما، دارای یک طبیعت درونی بیولوژیکی هستیم که به یک معنا، طبیعی، ذاتی و غیرقابل تغییر است و به روش علمی می‌توان آن را مطالعه کرد. این طبیعت درونی ذاتاً و یا لزوماً بد نیست. نیازها، عواطف و ظرفیتهای اساسی انسان، در ذات خود، خنثی، پیشا اخلاقی و حتی خوب هستند. به نظر می‌رسد که انسان ذاتاً و لزوماً بد نیست. بیماری و رفتارهای شرورانه، در نتیجه ناکام ماندن انسان در رسیدگی به نیازهای طبیعی، عواطف انسانی و استعدادهایش ایجاد می‌شود. حتی خشم، لزوماً بد نیست. اگرچه می‌تواند به بدی منجر شود ولی ذاتاً اینگونه نیست و می‌تواند خوب باشد. طبیعت بشر آنقدر که اغلب می‌گویند به بدی نزدیک نیست. حقیقت این است که فرصت شکوفایی را از انسان دریغ داشته‌ایم. از آنجا که طبیعت بشر بد نیست، قرار نیست آن را سرکوب کنیم. در عوض باید آن را آزاد کرد و پرورش داد. اینگونه می‌توانیم یک زندگی توأم با رشد، شادی و باروری داشته باشیم. نادیده گرفتن بخش طبیعی درونمان، دیر یا زود و آشکار و نهان به بیماری منجر می‌شود. طبیعت درونی ما مثل طبیعت و غرایز حیوانات، پرقدرت و مهارناپدیر نیست بلکه به آسانی توسط فرهنگ، عادات و نگرشهای غلط، مغلوب می‌گردد. حتی وقتی ضعیف می‌شود بندرت بطور کامل ناپدید می‌شود. در واقع همیشه در تکاپو برای شکوفایی خواهد بود. حتی در افراد بیمار این تکاپو وجود دارد. این تلاش مداوم درون در پی اعتماد به نفس و حرمت نفس است. شخص، ایستادگی می‌کند تا شکست نخورد و خود را توانا احساس کند و این فقط برای مقابله با خطرات دنیای خارج نیست. این همچنین در مورد تلاش فرد برای کنترل تکانه‌ها و انگیزشهای خود و نترسیدن از آنها صدق می‌کند. توجه داشته باشید که اگر درستی این پیش‌فرضها اثبات شود، با خود پایه‌های یک نظام علمی اخلاق، یک نظام ارزشی طبیعی و اعلام نظر قطعی در مورد خوب و بد و درست و غلط را به همراه خواهد آورد. هر چقدر که ما در مورد گرایشهای طبیعی انسانی بیشتر بدانیم، برایمان آسانتر خواهد بود که به او بگوییم تا چگونه خوب باشد، شاد باشد، مفید باشد و به خود احترام بگذارد، چگونه دوست داشته باشد و چگونه استعدادهایش را شکوفا کند. به این شیوه می‌توان اغلب مشکلات شخصیتی آینده را حل کرد.

.

mm

نظریه سلسله مراتب نیازهای انسانی مزلو (Hierarchy of Human Needs) معمولاً به شکل یک هرم متشکل از ۵ یا ۷ طبقه ترسیم می‌شود. این سلسله مراتب از نیازهای ابتدایی در طبقه پایینی شروع شده و هرچه بالاتر می‌رود نیازهای پیچیده‌تر انسانی را معرفی می‌کند که به ترتیب عبارتند از: نیازهای فیزیولوژیک، نیازهای امنیتی، نیازهای عاطفی، نیازهای اجتماعی-احترامی و نیازهای خودشکوفایی.

طبق نظریه مزلو، هر «نیاز» هر چقدر پایین‌تر قرار داشته باشد، قویتر است و بدون ارضای نیازهای هر طبقه نمی‌توان به طبقه بالاتر دست یافت.

آبراهام مزلو، یکی از شروع کنندگان روانشناسی انسان‌گرا است.

نکته: تلاشهای مزلو در جهت جدا ساختن روانشناسی انسانی با روانشناسی حیوانی بود.

مزلو انسان را کلیتی می‌دانست که نمی‌توان آن را به عادات، ساختارهای شناختی، مجموعه غرایز، یا روابط بین S-R کاهش داد.

به نظر مزلو، با مطالعه حیوانات نمی‌توان به علتهای رفتاری انسان پی برد.

مزلو معتقد بود باید به مطالعه انسانهای سالم و استثنایی پرداخت.

مزلو تمرکز زیادی بر انگیزه رفتار داشت و اقدام به دسته‌بندی نیازها بصورت یک هرم کرد، که آن را سلسله مراتب نیازها یا هرم نیازهای مزلو می‌نامند.

هرم نیازهای مزلو: مزلو معتقد بود که مجموعه نیازهای انسان دارای یک سلسله مراتب هرمی شکل است که از نیازهای سطح پایین جهت حفظ حیاط شروع می‌شود و تا بالاترین نیازهای انسان امتداد می‌یابد.

نیازهای سطح پایین انسان مشترک با نیازهای حیوانی است و نیازهای سطح بالاتر مختص انسان و در جامعه برآورده می‌شود.

هر چه در هرم نیازها بالاتر می‌رویم نیازها انتزاعی‌تر و مبهم‌تر می‌شوند و نیازهای پایین‌تر، ریشه طولانی در سیر تکاملی انسان دارند و بدین ترتیب واضحتر و عینی‌تر هستند و بصورت مستقیم به بقای فردی مربوط می‌شوند.

نیازهای بالاتر، بویژه نیاز به خودشکوفایی و نیاز به تعلق، شدیدا تحت تاثیر محدودیتهای فرهنگی، عادات رفتاری و نگرشهای غلط نسبت به آنها قرار می‌گیرند.

  • مزلو ترس از بزرگی خود، و نفی و فرار از آن را، عقده یوضا نامیده.
  • مزلو معتقد بود که اگر فردی در یک سطح عملکردی غیر از سطح خودشکوفایی باشد در واقع «نقص انگیخته» است.
  • کسی که بعد از نیازهای اساسی، به سطح خودشکوفایی می‌رسد «وجود انگیخته» است.
  • وجود انگیختگی مستلزم پذیرش ارزشهای والای زندگی نظیر حقیقت، عدالت و علاقه عمیق به کل طبیعت است.

عشق و محبت ناشی از دو حالت وجود انگیختگی است.

نکته: عشق و علاقه ناشی از نقص انگیختگی، جنبه مالکیت و ارضاء را دارد و عشق و محبت ناشی از وجود انگیختگی غیرتملیکی و غیر ارضاءخواهانه است.

نویسنده: آرزو جعفری

دانشجوی کارشناسی روانشناسی عمومی


منابع:

گنجی، حمزه. نظریه شخصیت. ۱۳۹۳. انتشارات ساوالان

رایس، فیلیپ. روانشناسی رشد از تولد تا مرگ، ویراست چهارم. فروغان، مهشید، مترجم. تهران ،۱۳۸۸. انتشارات ارجمند

جوانمرد، غلامحسین. تاریخچه و مکاتب روانشناسی. تهران، ۱۳۹۳. انتشارات دانشگاه پیام نور