دست برتری و ارتباط آن با تسلط نیمکره‌ای (جانبی شدن)

Lateralization

یکی از سوالات جالب پژوهشی این است که چرا چپ دست یا راست دست می‌شویم؟

شواهد مختلف نشان می‌دهد که تقریبا بین ۶۶ تا ۸۹  درصد انسانها در تمام نقاط جهان از زمانهای پیش از تاریخ تا به حال راست دست بوده‌اند و حدودا بین ۶ تا ۱۷ درصد کل افراد جامعه را افراد چپ دست و ۳ تا ۱۷ درصد، دوسو توان هستند (آنت، ۱۹۷۰).

مغز یک فرد راست دست با مغز یک فرد چپ دست با هم متفاوت است. در ۹۹ درصد راست دستها، نیمکره چپ برای تکلم است. فقط در تعداد نادری از چپ دستها به همان اندازهای که نیمکره چپ برای راست دستها مسلط است، برای آنان نیمکره راست تسلط مشابهی دارد. نتایج نشان داده است که در ۶۰ تا ۷۰ درصد چپ دستها نیمکره چپ برای تکلم مسلط است و در بقیه آنها نیمکره راست مسلط است (لوی، ۱۹۸۲).

در چپ دستها جسم پینه‌ای حدودا ۱۱ درصد ضخیمتر است که احتمالا باعث تسهیل ارتباط بین نیمکره‌ها و همچنین تسهیل بازنمایی دوطرفه کارکردها می‌شود (ویتلسون، ۱۹۸۵).

در متون تحقیقی با دو نظریه عمده در زمینه برتری جانبی نیمکره‌ها مواجه می‌شویم که در یکی از نیمکره‌ها دارای کنش اختصاصی است و در نظریه دیگر بین نیمکره‌ها تعاون و تعامل وجود دارد.

الف) الگوی اختصاصی یک سویه

در این الگو فرایندهای معین روانشناختی در یک نیمکره اتفاق می‌افتد. بطور مثال از زمان بروکا چنین استنباط می‌شد که نیمکره چپ فقط کنش گفتاری دارد. سپس برخی مطرح کردند که نیمکره چپ برای برخی اشکال مهار حرکتی اختصاص یافته است، چرا که آفازی و آپراکسی با عنوان نشانگان اصلی ناشی از آسیب نیمکره چپ تلقی می‌گردید. کیمورا (۱۹۷۳) معتقد است که نیمکره چپ ضمن اینکه کنش کلامی دارد، برای کنش معین حرکتی (کلامی و غیرکلامی ) نیز اختصاص یافته است.

ب) الگوی تعاملی

تمام الگوهای تعاملی بر این مبنا استوارند که هر نیمکره از ظرفیت معینی برخوردار است و می‌تواند بصورت مستقل عمل کند ولی این امر تحقق پیدا نمی‌کند. در پاسخ به این سوال که چرا تحقق پیدا نمی‌کند، نقطه نظرات متفاوتی وجود دارد. نخست این طرز تلقی وجود داشت که هر دو نیمکره همزمان فعال می‌شوند ولی هر یک از نیمکره‌ها بر جنبه خاصی از پردازش اطلاعات متمرکز می‌باشد. اگر چه این نظریه با الگوی پردازش اطلاعات حسی چندوجهی همخوانی دارد ولی توضیح نمی‌دهد که چگونه پیامها یکپارچه شده و بصورت واحد، ادراک می‌شوند. سپس گروهی دیگر از محققین مانند کینزبورن(۱۹۷۸) و موسکویچ(۱۹۷۹) مطرح کردند که هر یک از نیمکره‌ها به مهار همان فعالیت در نیمکره دیگر می‌پردازد مانند مهار نیمکره راست بر نیمکره چپ در زمینه پردازش موسیقی. این الگو تاکنون توضیحی در زمینه مکانیزمهای فیزیولوژیک مهار، ارایه نداده است. نوع دیگر الگوی تعاملی، الگوی پردازش اطلاعات است. در این الگو اعتقاد بر این است که هر نیمکره ترجیحا اطلاعات معینی را دریافت می‌کند و در نتیجه به تحلیل متفاوتی نایل می‌گردد با اینکه مکانیزمی وجود دارد که بر اساس آن هر یک از نیمکره‌ها نسبت به نوع معینی از اطلاعات حساسیت پیدا می‌کند. در اینجا نیز مشکل عدم شناخت مکانیزم فیزیولوژیک هشیاری انتخابی وجود دارد.

با پیدایش راست‌دستی که  با کار ارتباط دارد و آشکارا به مرحله بسیار اولیه تاریخ انسان مربوط می‌شود (به این معنی که فرد از کودکی با امکاناتی مواجه می‌شود که همه آنها مناسب کار افراد راست‌دست می‌باشند و ناخواسته به سمت راست‌دستی گرایش می‌یابد). سپس با پیدایش فرایند مرتبط دیگر، یعنی گفتار، درجه‌ای از جانبی شدن عملکردها در انسان روی می‌دهد که موجب اصل مهم سازمان یافتگی عملکرد مغز انسان می‌شود. چرا که نیمکره چپ (در افراد راست دست) مسلط شده است و همین نیمکره است که مسئول عملکردهای گفتاری می‌شود، درحالیکه نیمکره راست، که ارتباطی با فعالیت دست راست یا با گفتار ندارد، تابع (subdominant) باقی مانده است. این اصل جانبی شدن عملکردها طبیعتا اصل جدید و تعیین کننده سازمان یافتگی عملکردی قشر مغز شده است، لذا به موجب این اختلاف عملکرد مغز در انسانهای مختلف (افرادی که نیمکره چپ و یا راست مغز آنها فعال است) درجه دیگری از جانبی شدن عملکردها را داریم.

.

طبقه بندی نظریه‌های دست برتری

در نظریه محیطی بیشتر به استفاده دست بر اثر تقویت محیطی و حوادث و سوانح تاکید می‌شود. استفاده یکی از دو دست در اثر تقویت بیشتر آشکار می‌شود. در چهارچوب این نظریه، گاهی بر اثر این حوادث و آسیبهای مغزی، گرایش دست برتری پدید می‌آید.

در نظریه تشریحی، دست برتری بر اساس نامتقارنی تشریحی توصیف می‌شود. بعبارت دیگر وقتی نیمکره چپ زودتر از نیمکره راست دوره تحولی و تکاملی خود را طی می‌کند فرد راست برتری را ترجیح می‌دهد.

در نظریه هورمونی بررسیهای گشویند و همکاران (۱۹۸۷) نشان می‌دهد که هورمون تستوسترون سازماندهی مغزی را در دوره تحول تحت تاثیر قرار می‌دهد و وقتی غلظت این هورمون افزایش می‌یابد، دوره تحول به کندی طی می‌شود. به موجب این نظریه اثر بازدارندگی تستوسترون بر روی نیمکره چپ بیشتر است. در نتیجه نیمکره راست سریعتر تکامل پیدا می‌کند و باعث سازماندهی آن می‌شود. به همین جهت در برخی افراد گرایش چپ برتری بوجود می‌آید.

پیروان نظریه ژنتیکی معتقدند در افراد راست دست یک یا چند ژن غالب و در افراد چپ برتر یک یا چند ژن مغلوب وجود دارد. با این وجود نمی‌توان ظهور چپ برتری را پیش‌بینی کرد. آنت (۱۹۷۰) مطرح می‌کند که یک ژن برای راست برتری وجود دارد ولی برای چپ برتری ژنی وجود ندارد. وقتی فرد با فقدان ژن راست برتری روبرو است، دست برتری اتفاقی شکل می‌گیرد. البته احتمال راست برتری این افراد بیشتر است چرا که مساعدت عوامل محیطی به سود راست برتری است.

.

تفاوت جنس در سازماندهی مغزی

نتایج پاره‌ای از تحقیقات نشان می‌دهد که تفاوت میان شناخت مردان و زنان (مانند برتری مهارت زبان زنان و تصور فضایی در مردان) به الگوی سازماندهی مغزی آنان مرتبط می‌باشد. نتایج بررسی گور و همکاران (۱۹۸۲) نشان داده که زنان و افراد چپ برتر از میزان گردش خون مغزی بیشتری نسبت به افراد راست برتر برخوردارند.

قانون جانبی شدن، خصوصیتی نسبی دارد. برحسب تحقیقات اخیر (زانگویل -۱۹۶۰ و سوبیرانا -۱۹۶۹)، فقط  یک چهارم افراد کاملا راست‌دست و کمی بیشتر از یک سوم، تسلط قابل توجه نیمکره چپ را نشان می‌دهند. درحالیکه بقیه با تسلط نسبی نیمکره چپ متمایز می‌شوند و در یک دهم همه افراد تسلط نیمکره چپ اصلا وجود ندارد.

.

نویسنده: فاطمه رضایی

دانشجوی کارشناسی روانشناسی عمومی


منابع:

 –          علی پور، احمد (۱۳۹۳،چاپ هشتم )، مقدمات نورو پسیکولوژی، تهران: دانشگاه پیام نور.ص ۸۵-۸۶

–           خدا پناهی، محمد کریم(۱۳۸۲،چاپ اول)، نورو سایکولوژی و سایکو فیزیولوژی، تهران:سمت. ۱۳۶-۱۴۰

–           لوریا،الف، (۱۳۶۸،چاپ اول). کارکرد مغز. ترجمه رویا منجم. تهران: نشر بنیاد. ص ۸۱ -۸۲