adler1

آلفرد ادلر و روانشناسی فردی

Personal Psychology

آلفرد آدلر در سال ۱۸۷۰(هفتم فوریه) در یکی از حومه های وین در خانواده ای یهودی به دنیا آمد. او نیز مانند فروید پسر یک بازرگان متوسط‌الحال بود اما از انجا که فروید در محله‌ای یهودی بزرگ شده بود همیشه خود را عضوی از یک اقلیت زجر دیده می‌دید ولی آدلر به وضوح زمینه نژادی خود را رها کرد. در کل لهجه و نگرش او بیشتر وینی بود تا یهودی(هجل و زیگلر،۱۳۷۹). در حقیقت آدلر در بزرگسالی به کیش پروتستان گروید.

آدلر در دوران کودکی به بیماریهای مختلفی نظیر راشیتیسم (کمبود ویتامین D) و اسپاسم ناحیه حلق و حنجره  مبتلا بود. وقتی که سه ساله بود برادر کوچکترش در رختخواب کنار وی مرد. سال بعد دچار بیماری ذات‌الریه شد و تا نزدیکی مرگ رفت. وقتی که شنید که دکتر به پدرش می گوید بچه شما از دست رفته است تصمیم گرفت که دکتر شود(شولتز و شولتز،۱۳۹۰). آدلر دو بار در کودکی دچار سانحه تصادف شد که او را تا سر حد مرگ پیش برد. او رشد فیزیکی خوبی نداشت و از این لحاظ به برادر بزرگترش که قوی بنیه و سالم بود حسادت می‌کرد و به دلیل همین ضعفهایش مادرش او را لوس کرده بود. (هجل و زیگلر،۱۳۷۹). اما وقتی برادر کوچکترش به دنیا آمد آدلر از جانب مادرش طرد شد.

روابط کودکی آدلر با والدین با روابط فروید متفاوت بودند. فروید به مادر خود بیش از پدرش نزدیک بود. اما آدلر از مادرش نیز طرد می‌شود. آدلر در بزرگسالی مفهوم عقده ادیپ فروید را کنار گذاشت زیرا با تجربیات کودکی خودش خیلی بیگانه بود.

آدلر در نظریه شخصیت خود بر اهمیت گروه همسال تاکید کرد و اظهار داشت که روابط کودکی با خواهرـ‌برادرها و با کودکان خارج از خانواده خیلی مهمتر از آن است که فروید تصور می‌کرد.

آدلر ابتدا در مدرسه (همان مدرسه‌ای که فروید می‌رفت)، ناخشنود و دانش‌آموز متوسطی بود. معلم او که معتقد بود این پسر به درد هیچ کاری نمی‌خورد به پدرش توصیه کرد که او را نزد یک کفاش به شاگردی بگمارد. آینده‌ای که آدلر آن را وحشتناک می‌دانست. پس در صدد جبران برآمد. ریاضیات او خیلی بد بود ولی به تلاش خود ادامه داد تا اینکه سرانجام از دانش‌آموز ضعیف به شاگرد اولی کلاس خود رسید.

آدلر می‌گوید:

«یادم می‌آید روی نیمکت می‌نشستم، به خاطر نرمی استخوان باند پیچی شده بودم، در حالی که برادر سالم من روبرویم نشسته بود. او می‌توانست بدود، بجهد، و بدون زحمت حرکت کند. در حالی که برای من حرکت از هر نوع آن، فشار و تقلا بود.»

ماجرای کودکی آدلر از چند جهت به یک تراژدی شباهت دارد ولی در عین حال نمونه‌ای آموزنده از نظریه شخصیت او، از غلبه کردن بر ضعفها و احساسهای حقارت کودکی برای شکل دادن به سرنوشت او نیز هست.

نظریه پردازی که مفهوم احساسهای حقارت را به دنیا معرفی می‌کند از اعماق کودکی خودش سخن می‌گوید: «کسانی که با زندگی من آشنا هستند بوضوح می‌بینند که بین واقعیتهای کودکی من و دیدگاههایی که ابراز کرده‌ام هماهنگی وجود دارد.»

مدتی بعد وضعیت تحصیلی او رو به بهبودی رفت و در بزرگسالی برای تحقق بخشیدن به آرزوی کودکی خود به تحصیل پزشکی در دانشگاه وین پرداخت و به عنوان چشم‌پزشک آغاز به کار کرد. ولی طولی نکشید که به پزشکی عمومی تغییر رشته داد. او به بیماریهای علاج‌ناپذیر علاقمند بود ولی به قدری از عجز خود در پیشگیری از مرگ، مخصوصا در بیماران جوان، ناراحت بود که تصمیم گرفت متخصص عصب‌شناسی و روانپزشکی شود.

همکاری آدلر با فروید در سال ۱۹۰۲ شروع شد و تا نه سال ادامه داشت، فروید در آغاز خیلی روی آدلر حساب می‌کرد و مهارت او را بعنوان پزشکی که توانسته بود اعتماد بیماران خود را جلب کند تحسین می‌کرد. نباید از نظر دور داشت که آدلر هیچ وقت شاگرد فروید نبود و توسط وی روانکاوی نشد.

در سال ۱۹۱۰ با اینکه آدلر رئیس انجمن روانکاوی وین و کمک ویراستار نشریه آن بود، در عین حال، بطور فزاینده‌ای از نظریه فروید انتقاد می‌کرد. طولی نکشید که او تمام ارتباط خود را با روانکاوی قطع کرد و رویکرد خودش به شخصیت را بوجود آورد.

فروید به رویگردانی آدلر با عصبانیت واکنش نشان داد. او قامت آدلر را تحقیر کرد (آدلر ۱۲ سانتی متر از فروید کوتاهتر بود) و آدلر را نفرت‌انگیز و نابهنجار، که جاه‌طلبی او را به جنون کشانده، سرشار از عداوت و فرومایگی، پارانویید، شدیدا حسود، و آزارگر توصیف کرد. او نظریه آدلر را بی‌ارزش دانست.

آدلر نیز خصومت مشابهی را نسبت به فروید نشان داد و او را شیاد و روانکاوی را کثافت نامید. هر وقت آدلر را شاگرد فروید معرفی می‌کردند عصبانی می‌شد. در سالهای بعدی، آدلر از آدمهایی که به رویکرد او پشت می‌کردند عصبانی می‌شد. آدلر معروف بود به کسی که «وقتی احساس می‌کرد صلاحیت او مورد سوال قرار گرفته است ناگهان عصبانی می‌شد و از کوره در می‌رفت.»

آدلر در سال ۱۹۱۲ انجمن روانشناسی فردنگر را دایر کرد. پس از جنگ جهانی دوم دولت اتریش از آدلر خواست که مرکز راهنمایی کودک را در مدارس راهنمایی سازمان دهد تا در آنجا کودکان مشکل‌دار بتوانند با والدینشان تحت مشاوره قرار گیرند. این تلاش پیشگامانه در راستای هدفی بود که امروزه به روانپزشکی اجتماعی معروف است.

او در سال ۱۹۲۹ به ایالات متحده مهاجرت کرد و در نیویورک اقامت گزید، جایی که به تلاش خود برای گسترش دادن روانشناسی فردنگر خویش ادامه داد.

یک زندگینامه‌نویس خاطر نشان ساخت که «طولی نکشید که صفات شخصی مهربانی، خوش‌بینی، و صمیمیت همراه با انگیزه شدید برای جاه‌طلبی او را در قلمرو آمریکا بعنوان متخصص روانشناسی به شهرت رساند.»

در ۲۸ مه ۱۹۳۷ در حالی که آدلر برای ایراد پنجاه و ششمین سخنرانی طاقت فرسا مشغول گردش در اروپا بود دچار حمله قلبی شد و در اسکاتلند درگذشت.

روونا و انشاکر که بسیاری از نوشته‌های آدلر را ویراستاری کردند او را اینگونه توصیف کردند:

«از نظر جسمی چاق اما حرکاتش سریع بود. صدایی ملایم، نگرشی دوستانه و چشمانی نافذ داشت. خوش‌برخورد و اجتماعی بود و هنر را دوست داشت و در رابطه درمانی‌اش آرامش‌بخش، پذیرنده و تشویق کننده بود.»

آدلر در مقام یک نویسنده پر کار حدود ۳۰۰ کتاب و مقاله در طول زندگی خویش منتشر کرد.

کتاب تجربه و نظریه‌های روانشناسی فردی (۱۹۲۷) شاید معروفترین کتاب او باشد و در میان کتابهای مهم دیگری که ترجمه آن در دست است می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

ساخت روان‌رنجوری(۱۹۲۷)، مطالعه حقارت عضوی و جبران روانی آن(۱۹۱۷)، فهم ماهیت انسان(۱۹۲۷)، علم حیات(۱۹۲۹)، الگوی زندگی(۱۹۳۰)، زندگی باید برای شما چه معنایی داشته باشد(۱۹۳۱) و علاقه اجتماعی، چالشی برای نوع انسان(۱۹۳۹). (هجل و زیگلر،۱۳۷۹).

در زیر به خلاصه‌ای از نظریه شخصیت آلفرد آدلر اشاره می‌کنیم

احساس حقارت Inferiority feeling

  آلفرد آدلر معتقد بود، همه افراد در تجربه‌های نخستین‌شان در جریان مقایسه خود با جهان اطراف، دچار احساس ضعف و ناتوانی می‌شوند. کودک عملا می‌بیند که در اطراف او، افرادی مستقل و نیرومند زندگی می‌کنند که قادرند به میل و اراده خود، به هر کاری اقدام کنند. در حالی که او در کلیه امور زندگی، حتی رفع نیازهای ابتدایی خویش، نیازمند دیگران است. بنابراین احساس حقارت در وی ایجاد می‌شود. فرد برای غلبه بر این حس ناخوشایند و جبران حقارت‌های خویش(خواه واقعی باشند یا خیالی) تلاش می‌کند به برتری دست یابد.

  به عقیده آدلر، احساسهای حقارت، گریزناپذیرند و مهم‌تر اینکه، ضروری هستند. زیرا بوجود آورنده انگیزه اساسی برای تلاش، رشد، پیشرفت و موفقیت‌اند. در واقع احساس حقارت اگر از حد تجاوز نکند، سبب پیشرفت و ترقی آدمی است.

عقده حقارت inferiority complex

  هنگامی که فرد نتواند بر احساس حقارت خود غلبه کند، این حس تقویت و تشدید گشته و منجر به شکل‌گیری عقده حقارت می‌شود. آدلر این وضعیت را به شکل «ناتوانی در حل مشکلات زندگی» تعریف می‌کند. وی معتقد است که عقده حقارت به سه شیوه می‌تواند در کودکی شکل گیرد:

۱) حقارت جسمانی: کودکی که ضعف یا نقص جسمانی دارد، ممکن است که ناتوانی‌اش را در مدار توجه قرار دهد و برای کسب توانایی برتر تلاش کند. اگر این تلاشهای جبرانی موفقیت‌آمیز نباشند، عقده حقارت در فرد شکل می‌گیرد.

۲) لوس کردن: کودکان نازپرورده به این علت که چیرگی بر مشکلات و سازگاری با دیگران را نیاموخته‌اند، هنگامی که در زندگی با مانعی برخوردند، به این نتیجه می‌رسند که ناتوانی خود آنها موجب ناکامی‌شان شده است و دچار عقده حقارت می‌شوند.

۳) نادیده گرفتن: کودکی که به علت بی‌تفاوتی و عدم توجه والدین یا حالت خصمانه آنها، نیازهای عشق و ایمنی‌شان ارضا نشده، احساس بی‌ارزشی می‌کند و عقده حقارت در او شکل می‌گیرد.

عقده برتری superiority complex

  از نظر آدلر این امکان وجود دارد که یک فرد در مقابل احساس حقارتش، گرایش به جبران بیش از اندازه پیدا کرده و دچار عقده برتری شود. در این حالت، فرد گرایش به تکبر و سلطه‌جویی دارد و تصوری اغراق‌آمیز از توانائی‌ها و پیشرفت‌هایش پیدا می‌کند.

اصل برتری جویی

  آدلر «برتری جویی» را اصیل‌ترین انگیزه زندگی و عاملی برای وحدت بخشیدن به شخصیت، کوشش در بهتر و کامل‌تر شدن شخص و به فعل درآوردن استعدادهای بالقوه‌اش می‌داند. منظور آدلر از برتری‌جویی، تسلط و ریاست بر دیگران نیست، بلکه انگیزه‌ای است که انسان را از هنگام تولد تا آخرین لحظه زندگی، از مرحله‌ای به مرحله دیگر پیش می‌برد و جنبه اجتماعی او را تقویت می‌کند.

آدلر برتری‌جویی را مترادف با واژه کمال(perfection) می‌داند و معتقد است انسانها در سراسر زندگی خود، برای رسیدن به کمال تلاش می‌کنند.

غایت و هدف زندگی

 آدلر بر خلاف فروید، معتقد بود که رفتار انسان توسط غرایز و تکانه‌ها تعیین نمی‌شود، بلکه تابع هدف‌هایی است که رو به سوی آینده دارند (رسیدن به کمال و برتری).

به نظر آدلر، هدف‌های کلی ما آرمان‌های خیالی هستند که نمی‌توان آنها را در برابر واقعیت سنجید. وی در این مورد مفهوم غایت‌نگری تخیلی(fictional finalism) را بیان می‌کند، به این معنی که اندیشه‌های خیالی(مانند آرمان) وجود دارند که ما بوسیله آنها مسیر زندگی خود را هدایت می‌کنیم. بطور مثال مفهوم خداوند نمونه‌ای از این آرمان در زندگی بشر محسوب می‌شود.

سبک زندگی style of life

  هر یک از ما برای غلبه بر احساس حقارت خود و دستیابی به برتری تلاش می‌کنیم و برای رسیدن به این هدف، روشها، رفتارها و روال خاص خود را پی می‌گیریم. آدلر این الگوی منحصر به فرد از ویژگیها، رفتارها و عادتها را «سبک زندگی» نامیده است و معتقد است که از تعامل سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی شکل می‌گیرد. به بیان دیگر سبک زندگی بر اساس تعاملهای اجتماعی که در سالهای نخست زندگی صورت می‌گیرد، ایجاد می‌شود و این جریان در سن ۴ یا ۵ سالگی چنان تبلوری می‌یابد که پس از آن، دگرگونی‌اش دشوار است. در واقع از دید آدلر، هر فرد با اراده آزاد خویش، مناسب‌ترین سبک زندگی را برای خود می‌آفریند و هر گاه این سبک زندگی خلق شد، دیگر در طول زندگی ثابت می‌ماند و منش بنیادین ما را می‌سازد.

اثر ترتیب تولد birth-order

  آدلر ترتیب تولد را به عنوان یکی از اصلی‌ترین عوامل موثر اجتماعی در دوران کودکی دانست که بر ماهیت سبک زندگی فرد اثر می‌گذارد. وی معتقد بود فرزندان اول که توجه کامل و دربست والدین را دریافت می‌کنند، بعد از تولد فرزند دوم، دیگر این توجه و عشق را مانند سابق بدست نمی‌آورند. به همین دلیل دچار حسادت شده و احساس نفرت، ناامنی شدید و خصومت به دیگران پیدا می‌کنند. به اعتقاد آدلر افراد منحرف، مجرم و روان‌رنجور اغلب فرزندان اول خانواده هستند.

همچنین از دید آدلر، فرزندان دوم رقابت‌جوتر و بلندپروازتر از خواهران و برادران خود هستند. رشد فرزندان آخر معمولا سرعت چشم‌گیری دارد و اگر خیلی نازپرورده شوند، ممکن است که در بزرگسالی در کنار آمدن با مشکلات زندگی دچار مشکل گردند. تک فرزندان خودخواه‌تر از دیگرانند و در دوران بزرگسالی نیز همانند کودکی خود شدیدا در پی آن هستند که مرکز توجه باشند. به همین دلیل احتمال بیشتری وجود دارد که ضربات شدید روانی را تجربه کنند.

خودِ خلاق creative self

  به اعتقاد آدلر، شخصیت آدمی فقط از استعدادهای ذاتی و تاثیرات محیط خارجی و تعامل بین این عوامل شکل نمی‌گیرد، بلکه خلاقیت و ابتکاری نیز در این میانه وجود دارد. بدین معنی که انسان برای ارضای میل به برتری‌جویی خود، عوامل زیستی و اجتماعی را به صورت خلاقانه و ابتکاری در تجارب تازه بکار می‌گیرد. آدلر معتقد بود، سبک زندگی در بهترین صورت خود شامل روشی خلاق و مثبت است که به فرد اجازه می‌دهد انرژیهای خود را در راههای مثبت و سازنده بکار اندازد.

خودآگاهی Self awareness

  آدلر وجود ضمایر «نیمه آگاه» و «ناخود آگاه» را در انسان نفی کرد و اعتقاد داشت که «خودآگاهی» در شکل‌گیری شخصیت انسان نقش عمده‌ای دارد. در واقع انسان از اعمال خود آگاهی دارد و می‌داند چه کند، چرا می‌کند و هدف او چیست. می‌تواند هدفی را پیش‌رو داشته و برای رسیدن به آن کوشش کند و راه رسیدن به هدف‌ها را آگاهانه برگزیند.

علاقه اجتماعی social interest

آدلر در اواخر عمر خود به این اعتقاد رسید که آدم اجتماعی به دنیا می‌آید و به اجتماعی بودن خود علاقمند است. این علاقه اجتماعی در نوع آدمی، فطری و ذاتی است و مانند بسیاری از غرایز فطری دیگر، نیاز به تماس داشتن با عالم بیرون و راهنمایی و تربیت دارد. تماس کودک با عالم خارج در آغاز از طریق مادر و خانواده، سپس از طریق مدرسه و بالاخره در جامعه با مردمان دیگر صورت می‌گیرد. این تماسها سبب پرورش حس اجتماعی و آموختن احساس مسئولیت و همکاری می‌شود. از سوی دیگر، احساس برتری‌جویی فرد که در آغاز شخصی و فردی بوده، کم کم جنبه اجتماعی پیدا می‌کند. مثلا فرد به مصالح اجتماعی و همنوع دوستی می‌اندیشد و کمال خود را در این زمینه‌ها می‌جوید.

از نظر آدلر کسانی که احساس علاقه اجتماعی ندارند، ممکن است به افرادی نامطلوب از نظر اجتماعی (مانند روان رنجور، مجرم و مستبد) تبدیل شوند.


منابع :

  1. احمدوند، محمدعلی؛ بهداشت روانی، تهران، انتشارات پیام نور، ۱۳۸۶، چاپ چهارم
  2. شولتز، دوان؛ نظریه‌های شخصیت، کریمی و همکاران، تهران، نشر ارسباران، ۱۳۸۴، چاپ اول
  3. کریمی، یوسف؛ روان‌شناسی شخصیت، تهران، انتشارات پیام نور، ۱۳۸۴، چاپ پانزدهم
  4. شاملو، سعید؛ مکتب‌ها و نظریه‌ها در روان‌شناسی شخصیت، تهران، رشد، ۱۳۸۲، چاپ هفتم
  5. دوان شولتز، سیدنی الن شولتز، سیدمحمدی، یحیی، نظریه های شخصیت، نشر ویرایش، ۱۳۹۱